تبليغاتX
document.onmousedown=noRightClick ^^ tk.ترانه ی زندگی.www ^^

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید :تنها برای خوذت

چرا نگاهایت آنقدر غمگید است ؟

چرا لبخند هایت آنقدر بی رنگ است ؟

اما افسوس . . .

هیچ کس نبود . . .  همیشه من بودم !

من و تنهایی پر از خاطره !

هیچ کس نپرسید . . .

چرا چشمهایت همیشه بارانیست . . . ؟

 

+ نوشته شده در 88/03/07ساعت 15:31 توسط میثم |


من امروز در زیباترین لحظه ی دنیا ایستادم . . .

من امروز دیدم هجوم برگ رقصان را به تنهایی ام . . .

و دیدم کسی فهمید مسابقه ی رسیدن زردها را . . .

من امروز خلوت ترین شلوغی ها را یافتم و بین دو درخت قهر میانجی شدم . . .

من امروز زیر بلندای بلندی ها ،

ایستادم تا کوچک شوم به اندازه ی بزرگی ام . . .

من امروز هفت دقیقه به احترام باران ایستادم . . .

و به یادت بودم چون به باران گفتی مرا بشوید . . .

من عاشقانه لب خوانی کردم پچ پچ رگبار بارانی ات ،

 من امروز بوسیدم یک درخت خیس را ........

+ نوشته شده در 87/10/03ساعت 19:38 توسط میثم |


به آبشار گفتم که تو کيستي ؟

گفتا که اشک کوه

گفتم از چه مي گريد کوه

گفتا آن زمان که ناله هاي درهمشکسته جداييها را ميشنود

و درد دلهاي تنهايي که تنها پيش او مي گريد

و بغض هايي فرو خورده که نزدش ميشکنند 

قلب سنگيش آهسته ميشکند 

ميجوشد  

و آرام آرام . . .

 آبشار ميشود

+ نوشته شده در 87/07/28ساعت 22:33 توسط میثم |


ای ناز  ناز  نازنین  با  نازنینان ناز کن 

 از ما رفیقان درگذر با نا رفیقان ناز کن

 ای راز باز پر طنین با نکته دانان  یار شو

 از بزم پیران  درگذر با نوجوانان ناز کن

 ای  ساز ناز دلنشین با دلنوازان  راز گو

 از ما خموشان درگذر با عندلیبان ناز کن

 ای شاه باز درکمین با بی نوایان یار شو

 از ما گدایان  درگذر با شهریاران ناز کن

 ای جان جان عارفان بر شعر مومن ناز کن

 از ما عزیزان درگذر با  جان جانان ناز کن

 

+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 13:52 توسط میثم |


چنان در قید مهرت پایبنــــدم

        که گویی آهوی سر در کمندم

                گهی بر درد بی درمان بگریم

                        گهی بر حال بی سامان بخندم

                                نه مجنـونم که دل بردارم از دوست

                                        مده  گر عــاقــلی بیـهوده پنــــــــدم


 

<< سعدی >>

+ نوشته شده در 87/03/23ساعت 14:25 توسط میثم |


 گفتم : زندگی چند بخش است ؟؟

 گفت : دو بخش

 گفتم : كدامند ؟؟

 گفت : كودكی ، پیری

 گفتم : پس جوانی چه شد ؟؟

 گفت : با عشق ساخت* با بی وفایی سوخت* با جدایی مرد . . .


 داستانها و دست نوشته های خانم زرچینی

+ نوشته شده در 87/01/18ساعت 23:4 توسط میثم |


آهای دردونه ی عاشق کشه بی دین و ایمون

چه بد تا میکنی با این دل تازه مسلمون

به آهوی چمن سرو بلند بالا بلایی

به زنجیرم بکش اما نشو از من فراری

چه روز و روزگاری ، نه پاییز و بهاری

رهایم کن از این عشق ، بگو دوستم نداری


داستانها و دست نوشته های خانم زرچینی

+ نوشته شده در 86/12/24ساعت 16:56 توسط میثم |


ای کاش میدونستم اگه بری چی میشه

چشای بی قرارت در به در کی میشه

ای بهترین ترانه خلوت عاشقانه

چه زود فراموشت شد اون عشق جاودانه

خداحافظ ای یار قلبت شده گرفتار

لحظه ی با تو بودن دیگه نمیشه تکرار

خداحافظ ای یار لحظه نمیشه تکرار

زلف پریشونت رو پیش خودت نگهدار

 

از این پس :

در صفحات جدید وبلاگ شعرها و رمانهای خانم زرچینی نمایش داده میشود !

+ نوشته شده در 86/12/03ساعت 19:57 توسط میثم |


من زندگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي‌ترسم

 

دين را دوست دارم

ولي از كشيش‌ها مي‌ترسم

 

 

 

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان‌ها مي‌ترسم

 

عشق را دوست دارم

ولي از زن‌‌ها مي‌ترسم

 

كودكان را دوست دارم

ولي از آينه مي‌ترسم

 

سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي‌ترسم

 

من مي‌ترسم

پس هستم

اينچنين مي‌گذرد روز و روزگار من

 

من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي‌تـرسم . . .

 

 

                                                 (روان شاد حسين پناهي)

+ نوشته شده در 86/11/04ساعت 14:47 توسط میثم |


 به من گفتی که دل دریا کن ای دوست،

 همه دریا از آن ما کن ای دوست،

 دلم دریا شد و دادم به دستت،

       مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست . . .

+ نوشته شده در 86/10/04ساعت 22:36 توسط میثم |